Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

lk

من

منتطر یه جواب

فک کنم منم باید یه مدیر برنامه باید برا خودم استخدام کنم که مدام برام برنامه ریزی کنه و مرافب عملکردهای من باشه !!!! مدام به من بگه بکن و نکن !!! من برا قهرمان شدن توی زندگی ام به این آدم احتیاج دارم . من به بودن در یه گروه نیازمندم . من به تنهایی نمی تونم از پس خودم بر بیام !!!! من هیچ تعهدی نسبت به خودم و آینده ام ندارم !!!! باور کنید سرشارم از ایده های ناب و اندیشه هایی که باعث می شن به قول خیلی از آدم هایی که توی زندگی من هستندبا هم سن و سال های خودم متفاوت باشم . اما چرا در درون خودم جایگاه مناسبی پیدا نمی کنم ؟چرا از خودم راضی نیستم . خدای من چقد مطلب در مورد مدیریت زمان خوندم !!!! چقد مطلب در مورد مهارت های زندگی و رسیدن به موفقیت و اونچه که درون من فریاد می کنه خوندم!!!اما کجای مسیر زندگی ام فرار دارم ؟؟؟ مگه چند سال دیگه از عمر مفید من مونده ؟؟؟؟ من از تو جواب می خوام !!!! همین

من اینم – قسمت نخست

من برای رسیدن به هدفهایی که دارم مجبورم برنامه ریزی دقیقی توی چهارچوب زندگی روزمره ام داشته باشم .می دونم که وقتی تحت فشار قرار می گیرم بهتر و با حرارت بیشتری کار می کنم و حتی راندمان و کارایی ام بسیار بیشتر از مواقعی است که بازه ی زمانی طولانی در اختیار دارم !!!! با این حال درست نیست که به انتظار تنگی وقت بشینم . آخرین جمله جمله ی بسیار متینی است ولی یه ایراد داره خیلی از ماها فاقد استعداد در امر مدیریت هستیم به عبارت بهتر باید کسی به ما بگه فلان کار رو تا فلان موقع باید انجام بدی یا فلان موقع باید کارو شروع کنی و بهمدان موقع هم تمومش کنی ووووو ، تا بتونیم کاری رو پیش ببریم و به همین خاطر هم هست که بیشتر ماها توی زمینه های شغلی موفقیم ولی توی زندگی شخصی امون مثل یه کلاف سر در گم هستیم . مسلماً از دید خیلی ها من دبیر موفقی هستم ولی ممکنه مادر خوبی نباشم !!! چرا ؟ چون که اگه الان از اداره بهم زنگ بزنن و بگن ساعت 3 بعدازظهر باید توی یه جلسه شرکت کنی به راحتی خواب ظهر رو کنار می ذارم و می رم !!! ولی اگه بچه ام به من بگه بیا راه حل فلان مسئله رو یادم بده با عزمی راسخ جواب کی دم : خوابم می آد برم بخوابم بعداً بهت می گم !!!!! می بینید چه طور از خود گذشتگی می کنم و می زنم توی ذوق بچه !!!!
………………………….
به دلیل کمبود زمان این پست رو همین جا مختومه اعلام می کنم ولی ادامه اش خواهم داد .( آخه خوابم می یاد!!!!!!)
فعلاً همین .

قلعه سنگین تنهایی

زیاد اهل شعر و شاعری نیستم !!! اما وقتی که ، امروز این آهنگ فرامرز اصلانی رو شنیدم ، چقدرجای خالی دستای مهربون مادر رو توی زندگی ام احساس کردم
آه اگر
روزی
نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگین تنهایی
چار دیوارش زهم پاشد

آه اگر
دستان خوب تو
حامی دستان من باشد
قلعه سنگین تنهایی
چار دیوارش زهم پاشد

آه اگر
روزی صدای تو
گوشه ی آواز من باشد
قلعه سنگین تنهایی
چار دیوارش زهم پاشد

آه اگر
دیروز برگردد
لحظه ای
امروز من باشد
قلعه سنگین تنهایی
چار دیوارش زهم پاشد

مادر اگه زنده بودی منهم الان مثل خیلی های دیگه در تب و تاب روز مادر بودم .
مادر تو الان کجای این آسمون بزرگی ؟
دلم برا تو و بابا خیلی تنگه !
همین .

دوباره

نه اول ماهه و نه روز اول هفته اس و نه اولین روز یه سال نو .
یه روزی هست مثل بقیه روزها !! فقط مصادف با یه شروع شده !!!
شروع رو همبشه دوست دارم .
احساس خوبی به من دست می ده .
پس شروع می کنم .
همین .

مثل همیشه

دیگه چی بگم ؟ انگاری توی همه ی ابعاد زندگی من بمب خوشه ای انداختند !! در تمام ابعاد . اونقدر اوضاع بی ریخته که نمی دونم از کجا شروع کنم !!! حجم زیاد کارها از عید به بعد ، اللری تللری هایی به عنوان فعلاً خسته ام ، بی برنامه گی ، مشخص نبودن ضریب اهمیت کارها ، عدم سازماندهی در ارزشگداری های مدیریتی در تمام مسائلی که توی این دو سه ماهه باهشون درگیر بودم باعث این بی سر و سامونی هام شده . از همه بدتر این چرا چراهایی که موقع تصمیم گیری ها مدام از خودم می پرسم انگیزه ی منو برای انجام یه سری کارها کم رنگ و یا حتی بی رنگ می کنه .
چرا باید کار کنم ؟
چرا باید کله ی سحر بیدار بشم ؟
چرا باید فقط من به فکر سر و سامون دادن به اوضاع باشم ؟
چرا باید غذا بپزم ؟
چرا باید خونه رو تمیز کنم ؟
چرا بقیه وظیفه هاشونو انجام نمی دن ؟
…………………
………………..
و یا حتی پیش داوری های مالیخولیایی :
چه فرقی می کنه براشون ………….
مهم نیست بکنم یا نکنم ، فردا باز هم همین آش و همین کاسه اس ………………
مگه بقیه خودشون رو دارن می کشن که من بخوام تب کنم براشون ……………
ووووو چه فایده داره بگم .
و اما تنیجه ی اخلاقی :
آیا من واقعاً قهرمان زندگیم هستم ؟
آیا آدم های موفق مثل من فکر می کنن ؟
پس کی من آدم می شم ؟
نتبجه ی خیلی مهم :
باید از شر چراها خودم رو خلاص کنم .
آخه چرا ؟

روز خاکستری

ساعت 7 صبحه و من توی ابستگاه اتوبوس نشستم . سعی دارم با آهنگ های ام پی تری ام صبح اول صبحی انرژی مثبت به روحم تزریق کنم . مردی رو می بینم که لنگان لنگان سعی می کنه خودش رو از وسط خیابون به سلامت رد کنه ! به خودم می گم : خدایا شکرت !! حداقل هنوز طاهراً سالمم . ولی باز منم و افکار مشوشم . موقع بیرون اومدن از خونه فقط پسرم رو از خواب بیدار کردم ، همین و بس . کی می خواست آماده اش کنه ؟ بی حوصله بودم و نمی خواستم به بچه گربه ام فکر کنم !!
به اندازه ی موهای سرم فکرم مشغول بود نمی دونم چی شد یهویی رنگ قرمز اتوبوس رو که جلوم واستاده بود دیدم . در آخرین لحظه و از لای دری که داشت بسته می شد بلیط رو نشون راننده دادم و لحظه ای بعد روی صندلی نشسته بودم و به بچه گربه ام که احتمالاً الان دم در منتظر سرویسش بود فکر می کردم . ام پی تری با آخرین قدرت مذبوحانه تلاش می کردانرژی تزریق کنه . سرم رو به شیشه تکیه دادم . خدایا چرا اوضاعمون اینطوریه . من متعلق به این طبقه اقتصادی از جامعه نیستم . این وضعیت منو عذاب می ده . فکر آدم های تازه به دوران رسیده ای که حالا به من فخر می فروشند و هرچی دلشون می خواد به من می گن !! منو خرد می کنه . ببینی این وامه درست می شه ؟ ببینی فلانی منو سر نمی دوونه ؟ فکر می کنی اضافه کاری هامو بدن ؟ …. باید هرجور شده گوشت های توی فریز رو تا خرداد بکشونم و………..فرصت فکر کردن به بچه گربه ام رو ندارم . اگه پول داشتم ، می تونستم بچه ام روحاضرکنم و بعد با آژانس برم مدرسه ! عین خانوم خانوما !!! نه اینکه …… .
قیافه ی یکی از خانومهای اقواممون که سرطان داره و روی تخت بیمارستان منتظر مرگ نشسته ، جلوی چشام می یاد . فکر می کنی اون الان به چی فکر می کنه ؟ مسلماً مثل من به طبقه ی اقتصادی اش فکر نمی کنه !! مطمئن هستم اول از هر چیز به بچه گربه هاش فکر می کنه که قراره بی مادر بشن . شایدم به خونه و زندگی اش که جمع و جوره یا نه !! نه به همون بچه گربه هاش فکر می کنه . راستی بچه هاش الان دارن چه کار می کنن ؟ اونها هم مثل بچه گربه ی من حتماً منتظر سرویسند!!! خدایا شکرت ظاهراً هنوز سالمم !!
مدرسه رسیدم . بعضی از بچه ها به هم سلام می دن ، بعضی ها با دیدنم جیغ می کشن و بدو بدو می رن تا به بقیه خبر ورود معلم فیزیک رو بدن . با خودم می گم حتماً اینا امتحان دارن و خنده ام می گبره ……… لحظه ای بعد عین ناپلئون بناپارت وارد کلاس می شم . اللهم صل علی محمد و آل محمد و همه چیز یادم می ره!…… اول از همه هم بچه گربه ام که حتماً الان توی سرویسه.
……………………
ساعت 12و نیم ظهره . گوشی ام زنگ می زنه !! پسرمه که با گوشی دوستش تماس گرفته !!!!!!
- مامان ……. بادم رفته کلید خونه رو بردارم
قلبم می یاد دهنم .
- مامان چه کار کنم ؟
- هیچی بمون گوشه ی خیابون تا ساعت 2 بیام خونه
- آخه جبش دارم !!!!!!
مطمئن بودم راست می گه .
- مامان گشنمه ام هست
- می خواستی کلیدهارو فراموش نکنی ! صبح چند بار بهت تذکر این کلیدهای لعنتی رو دادم!!!!!!
- چرا عصبانی هستی ؟ چرا حرف زشت می زنی
تا بناگوش قرمز می شم .
- همین که گفتم پشت در منتظر می مونی تا ساعت دو که مدرسه ام تعطیل می شه
- اگه پشت در بشینم دیگه عصبانی نمی شی؟!! می خندی؟
قلبم دوباره می یاد توی دهنم . با خودم فکر می کنم اگه فقط یک ساعت از عمرم باقی مونده بود ، چه کار می کردم ؟ ولی واقعیت این بود که ظاهراً حالا حالاها برا نفس کشیدن وقت داشتم .
- آره می خندم . کاری نداری ؟ نبینم رفتی خونه همسابه ها!
…………..
دوباره صدای صلوات و همهمه بچه ها و ژست ناپلئونی من . اما این باردل توی دلم نیست .
پرتو بازتاب ، موازی با محور ، عبوری از کانون ، آینه محدب ، سعادتمند بیا پای تخته ، . بیچاره سعادتمند در یک لحظه تبدیل به بدبخت مند شد !!چرا ساعت 2 نمی شه ؟
آینه مقعر همه جور تصویر می ده ، امتداد پرتو تابش عبوری از مرکز ……..
زنگ خورد . بدو بدو می رم طرف ایستگاه اتوبوس . اگه پول داشتم با آژانس می رفتم خونه ، عین مامان های نگران واقعی . بچه ها توی ایستگاه برام دست می زنن و های و هوی راه می ندازن .
- خانم اتوبوس بدون شما صفا نداره
می خندم و بهشون می گم : بدون شما هم دنیا صفا نداره ! و به بچه گربه ام که پشت در مونده فکر می کنم .
- خدایا به بزرگیت فسم امروز اتوبوس زود بیاد ، بچه ام گناه داره
یکی از بچه ها داد می کشه : اتوبوس اومد . همه از شانسی که امروز نصیبشون شده خوشحالند و من فقط فرصت می کنم موقع سوار شدن یه نگاهی به آسمون بندازم.
- ممنونم خدا جون
…………………
بچه ام با دیدنم خودش رو توی بغلم می اندازه و بغضش می ترکه . قلبم باز توی دهنمه .
- مامان خیلی ترسیدم گفتم الان یکی منو می دزده
- پسر گلم هیچی بهم نگو . دلم داره می ترکه
کلید رو توی در چرخوندم .
- مامان
- بله
- یه خبر خوب!!!
- چه خبر خوبی ؟
- جیشمو نگه داشتم
……………..
ناهار بچه گربه امو دادم . پسرم مدام حرف می زد و حرفهای خنده دار می گفت و من نگاش می کردم و لبخند بی رمقی تحویلش می دادم .
پسرگلم می رم نیم ساعت بخوابم ، ساعت 3و نیم باید برم مدرسه
- برو بخواب مامان . راستی مامان ! می دونی تو بهترین مامان دنیایی
اا- چرا ؟
- چون اصلاً منو دعوا نکردی
دلم شکست و تنها من بودم که صدای جرینگ شکستنش رو شنیدم .
…………………
خدایا چطور می تونم نسبت به اینده ام امیدوار باشم ؟ فکر ، فکر ،فکر . فکرا برید گورتون رو گم کنید ! می خوام بخوابم . نه خیر فکرهای جورواجور مثل سلولهای سرطانی تکثیر می شدند .
برای فرار از شر فکرهای مزخرف !! خودم رو تصور کردم که پریدم توی یه اقیانوس بی انتها . یله و رها می رفتم پایین و پایین . خودم رو دیدم که هر چه بیشترپایین می رم از وجود مادی ام کم می شد و کم می شد تا اینکه یه ماهی کوچولو شدم با یه کله ی بزرگ . همونطور که پایین می رفتم ، سرم رو تکون دادم !! کلی آشغال بیرون ریخت . بازم پایین تر رفتم تا اینکه تبدیل شدم به یک تک سلولی با یه چشم بزرگ و یه حافظه کوتاه مدت که فقط می تونست اطلاعات رو فقط یک ثانیه نگه داره و اینجوری بود که به کف اقیانوس رسیدم و رسوب کردم .آخرین چیزی که یادم اومد پسری بود که مادرش اونو پشت در جا گذاشته بود . بعد از مدت ها رخوت یه آرامش رو داشتم احساس می کردم .
همین .

امروزم

مدتهاست که می خوام بنویسم ، اما دست و دلم به نوشتن نمی یاد .
تا دلتون بخواد درگیری فکری دارم .
از موقعیتی که توش هستم راضی نیستم .
هیچ چیز غیر از حضور در کلاس های درسم به من نشاط و آرامش نمی ده .
کاملاً بی هدف و بی برنامه دارم جلو می رم .
نمی دونم فردا چه کاری باید انجام بدم و یا چه اتفاقاتی خواهد افتاد .
قلبم توی دهنمه .
سعی می کنم خوش بین باشم ولی خوشحال نیستم .
راستش رو بخواهید اگه خونه و زندگی ام مثل دسته ی گل بود و برق می زد برای مردن حاضر بودم .
باید تمام چیزهای اضافی رو دور بریزم تا بعد از مردنم پسرم و شوهرم نگن چه زن آشغال جمع کنی بود این زن !!!
اونوقت از خجالت دوباره می میرم .
چرا توی فیلم ” ساعتها ” زنه خونه و زندگی و پسرش رو ول کرد .
منحنی بیوریتمم پایین نیست ! پس چه مرگمه ؟
من از خودم راضی نیستم . مسیری که دارم می رم رو دوست ندارم .
من در یک زمان مناسب در یک جای خوب قرار ندارم .
من هیچ هدفی برای آینده ام ندارم .
از شکست هایی که خوردم خسته شدم .
دلم برا کسی که این نوشته ها رو می خونه می سوزه !! حتماً تا حالا رفته زیر خط تعادل .
کی شوهرم فکری برا بهتر شدن این خونه و زندگی بر می داره .
همین .

سرشار

سرشار از اتفاقات جورواجور هستم .
سرشار از انتظار گذر لحطه ها هستم .
سرشار از تلاش برای حفظ متانت خویشم .
سرشار از حساب و کتابهای پراکنده هستم .
سرشار از حفظ آبرو و آبروداری هستم .
به چشم های خودم در آیینه نگاه می کنم وچقدر بی رمق به نظر می رسند .

من مامان خوبی ام

ساعت 10 صبح – سرکلاس :
باز فکرم درگیر شد . باید زیاد اهمیت ندم .
سعی می کنم رفتارهارو درک کنم و دلم نشکنه ولی فعلاً امکان پذیر نیست !!!
ساعت 15/10 صبح – سر کلاس :
بچه ها دارن پای تخته مسئله حل می کنند ، من هم توی ذهن خودم دارم سعی می کنم مسئله خودم رو حل کنم !!!
خوش به حال اونها ! مسئله اشون داره به جواب می رسه ، ولی من هنوز درگیر سین – جین های صورت مسئله هستم .
به قول پسرم : درست می شه
ساعت 50/11 صبح – سرکلاس :
هنوز احساس می کنم کسی قدر شناس زحماتی که کشیدم و می کشم نیست . به جهنم که نیست ( معلومه خیلی از دست مدیرم ناراحتم )
ساعت 42/12 ظهر – سرکلاس
چه کار باید بکنم ؟
- قضیه رو بسپرم به عدالت پنهان که به نظرم کار آدم های ترسو و بی عرضه اس
- به هیچ چیزی فکر نکنم و به خاطر حفظ موقعیتم اعصابم رو مثل این دو سال تحت فشار نزارم
-……………. راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه !!!
ساعت 55/13 بعد از ظهر – توی تاکسی :
راننده تاکسی گفت : برای کسی که بفهمه این دنیا زندونه و ما زندونی . ما تبعیدشدگانیم ،! ای کاش زودتر از این زندان خلاص شیم .
من آه کشیدم . دلم شکسته ! در دنیای خودم از اوج عزت افتادم به حضیض ذلت .
زندونی باشی ! توی حضیض ذلت هم باشی !!! چه شود .
ساعت 35/16 بعد از ظهر – سر کلاس :
هنوز دارم درس می دم . باید امشب برای شام به چیز خوشمره درست کنم !! چی درست کنم ؟
به شاگردم که پای تخته اس دارم نگاه می کنم . توی حل مسئله مونده درست مثل من !! بهش کمی کمک کنم گناه داره .
ساعت 10/17 بعدارظهر – سر کلاس :
مدرسه تعطیل شده و بچه ها رفتند . صدای همهمه ی توی سالن داره کم می شه و من هنوز در حال مچاله شدنم .
نمی تونم از فکر رفتار صبح مدیرم بیام بیرون .
برا شب پیراشکی درست می کنم . من غمگینم ولی با پختن پیراشکی مطمئن هستم شوهر و بچه ام خیلی کیف می کنند و خوشحال می شند .
برای اولین باردر طی امروز لبخند روی لبهام نشست .
پاشم برم دیگه کسی مدرسه نمونده . صدای جارو می یاد .
ساعت 50/18 بعدارظهر – خونه :
پسرم می گه چرا ناراحتی ؟
بهش می گم به من برخورده !!!
اصرار داره دلیلش رو بدونه .
توی دلم می گم مامانی تو کوچیکتر از اونی که این چیزها رو بفهمی .
بهش می گم : مدیرم کاری کرده و حرفی زده که به من برخورده .
پسرم می گه : شاید حواسش نبوده و کار داشته فقط همین . من مطمئن هستم منظوری نداشته ، آخه تو که مامان خوبی هستی !!!
یادم باشه بعد از این حتی اگه سرم شلوغ بود حواسم به اطرافیانم باشه ! آخه من مامان خوبی هستم !!!!
ساعت 45/21 شب – خونه :
پیراشکی خورده شد و خیلی چسبید .الانم پدر و پسر که نشئه شامم !! دارن تلویزیون نگاه می کنند.
منم دیگه به صبح فکر نمی کنم . می ذارم زمونه مسیر خودش رو بره .
مطمئن هستم روزگار همیشه چیزهای خوبی رو برای من رقم می زنه . آخه من مامان خوبی ام !!! ارواح عمه ام !!!!!
همین .

Older Posts »